برچسب: بوسه,
نویسنده: کیان باقریان
الان تو راهه تهرانه فکر کنم تازه از کاشان رد شده , با مجتبی, خانومش و بچشون داره میره , میرن دنبال لوازم یدکی ماشین خارجی ...این دفعه رفتنشو دوست دارم چون آزادانه میتونم بهش زنگ بزنم و پیام بدم
ظهر که از،شرکت میومدم خونه یهو یاد یه خاطره ی عالی یا بهتره بگم یه سورپرایز افتادم ... حدود یکسال پیش بود فکر کنم من شرکت بودم حدود ساعت 5-5:30 عصر بود یهو محمد زنگ زد گفت نزدیک شرکتم کارت تموم شد بیا بیرو
دیشب آسمون ایران شهاب بارون بود
خیلی دوست داشتم با هم میدیدیم ولی نشد منم که انقد ذوق این چیزا رو داشتم ندیدم و رفتم خوابیدم دیشب در حد یک ربع رفتم دیدمش حالش اصلا خوب نبود البته خودمم حال خوشی نداشتم و بغض تو گلوم بود ولی سعی میکردم محمد نفهمه که حالش بدتر بشه ...
داره خودشو آماده آماده میکنه برای معافی، دوشنبه باید تست بده و اگر تپش قلبش بالا باشه معاف میشه
فقط خدا کنه این روزها زودتر تموم بشه
سلام
دیشب ساعت 8 رفتیم خونه بهار، من و بهار زودتر رفتیم بعد محمد اومد( با مزدا3) محمد که اومد بغض کردم نمیتونستم جلوی اشکامو بگیرم رفتم تو اتاق .... خلاصه به زور خودمو نگه داشتم قلیون گذاشتیم قلیون کشیدیم و چای و میوه خوردیم بعد من و محمد خواستیم بریم بیرون که یهو یه آهنگ خوب اومد و بهار بهمون رقص یاد داد اول از چند تا حرکت پا شروع کرد و کم کم یکم بهش دست اضافه کرد... برای چند دیقه ای حالمون بهت
بالاخره عیدی ما رو هم دادن ( بعد از 6 ماه)شبی رفتیم ازادگان.... سه بار کلی هم حرف زدیم توراه منم کلی غر زدم که چرا میخوای بری شمال این دختره رو با مزداتری میبری
خب نباید ببره دیگه من غصه میخورم
خداجونم خیلی شکرت
برچسب:
نویسنده: کیان باقریان
سلام
امشب شام خونه مادربزرگ اونا دعوت بود قرار بود عصر با هم باشیم که کنسلش کرد گفت کار دارم و ... شبم رفت خونشون موند
خیلی خیلیییی خیلیییی ناراحتم از عصر همش بغض تو گلومه خبر ندارم ازش خیلی سختههههه تازه فردا بابای اون تحفه میخواد بره ده از فردا شب میاد خونشون تا یکشنبه
یکشنبه شب عروسی دارن, دوشنبه صبح هم میرن شمال
اخه من چه گناهی کردم !!!!!!
خدایا شکرت
هنوز خبری ازش نیست منم اینجا نشستم دارم حرص میخورمهمین الان زنگ زد، میگه از 5:45 بیدارم یک دیقه دستم خالی نشده بهت زنگ بزنم آخه این حرفهههه؟؟؟؟ تازه هزار بارم بهش گفتم وقتی اونجایی من صبح مثل دیوونه ها میشم زنگ زده میگه فکر نکن
خدااااااااااااااااااااااااااااااایا شکرت
برچسب: خبری,
نویسنده: کیان باقریان
خیلی وقتا دلم میخواد برگردم به دوران بچگی که با چیزای ساده خیلی ذوق میکردم یا مثلا وقتی ناراحت میشدم ده دیقه بعدش همه چیز فراموش می شد... هرچند که دوران کودکی خوبی هم نداشتم همش دعوا و بحث! بابا نبود وقتی هم میومد سر بهونه های الکی مامان رو کتک میزد همش مجبور بودیم بریم تو خیابونا تا بابا بره آخه اینجا هیچ کس رو نداریم نه فامیلی نه آشنایی.... خیلی جالبه وقتی مینویسم بابا انگار خیلی نامفهومه برام!
برچسب: بچگی,
نویسنده: کیان باقریان