خرید بک لینک
سلااااممممم خب از این مدل سلام کردنم معلومه که حالم خوبه. این چند روز به شدت دلم گرفته بود و دلم برای محمدم تنگ شده بود اصلا طاقت نداشتم مدام داشتم گریه میکردم تا اینکه بهش گفتم بیا ببینمت ... اخه شنبه هم با بچه های شرکت رفته بودیم ده بالا برای بازدید پروژه همین که به پیچ اول جاده رسیدیم بغض کردم داشتم دیوونه میشدم به زور جلو خودمو گرفتم ( همین الان وسط نوشتنم جان جانان تو تلگرام پیام داد که دارم

برچسب: بوسه, نویسنده: کیان باقریان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 4:19

الان تو راهه تهرانه فکر کنم تازه از کاشان رد شده , با مجتبی, خانومش و بچشون داره میره , میرن دنبال لوازم یدکی ماشین خارجی ...این دفعه رفتنشو دوست دارم چون آزادانه میتونم بهش زنگ بزنم و پیام بدم ظهر که از،شرکت میومدم خونه یهو یاد یه خاطره ی عالی یا بهتره بگم یه سورپرایز افتادم ... حدود یکسال پیش بود فکر کنم من شرکت بودم حدود ساعت 5-5:30 عصر بود یهو محمد زنگ زد گفت نزدیک شرکتم کارت تموم شد بیا بیرو

برچسب: بودن,گاهی,وقتا,قشنگه, نویسنده: کیان باقریان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 4:19

دیشب آسمون ایران شهاب بارون بود خیلی دوست داشتم با هم میدیدیم ولی نشد منم که انقد ذوق این چیزا رو داشتم ندیدم و رفتم خوابیدم دیشب در حد یک ربع رفتم دیدمش حالش اصلا خوب نبود البته خودمم حال خوشی نداشتم و بغض تو گلوم بود ولی سعی میکردم محمد نفهمه که حالش بدتر بشه ... داره خودشو آماده آماده میکنه برای معافی، دوشنبه باید تست بده و اگر تپش قلبش بالا باشه معاف میشه فقط خدا کنه این روزها زودتر تموم بشه

برچسب: شهاب,بارون, نویسنده: کیان باقریان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 4:19

سلام دیشب ساعت 8 رفتیم خونه بهار، من و بهار زودتر رفتیم بعد محمد اومد( با مزدا3) محمد که اومد بغض کردم نمیتونستم جلوی اشکامو بگیرم رفتم تو اتاق .... خلاصه به زور خودمو نگه داشتم قلیون گذاشتیم قلیون کشیدیم و چای و میوه خوردیم بعد من و محمد خواستیم بریم بیرون که یهو یه آهنگ خوب اومد و بهار بهمون رقص یاد داد اول از چند تا حرکت پا شروع کرد و کم کم یکم بهش دست اضافه کرد... برای چند دیقه ای حالمون بهت

برچسب: خونه,بهار, نویسنده: کیان باقریان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 4:19

بالاخره عیدی ما رو هم دادن ( بعد از 6 ماه)شبی رفتیم ازادگان.... سه بار کلی هم حرف زدیم توراه منم کلی غر زدم که چرا میخوای بری شمال این دختره رو با مزداتری میبری خب نباید ببره دیگه من غصه میخورم خداجونم خیلی شکرت

برچسب: نویسنده: کیان باقریان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 4:19

سلام

امشب شام خونه مادربزرگ اونا دعوت بود قرار بود عصر با هم باشیم که کنسلش کرد گفت کار دارم و ... شبم رفت خونشون موند خیلی خیلیییی خیلیییی ناراحتم از عصر همش بغض تو گلومه خبر ندارم ازش خیلی سختههههه تازه فردا بابای اون تحفه میخواد بره ده از فردا شب میاد خونشون تا یکشنبه

یکشنبه شب عروسی دارن, دوشنبه صبح هم میرن شمال

اخه من چه گناهی کردم !!!!!!

خدایا شکرت

برچسب: خونه,مادر,بزرگ, نویسنده: کیان باقریان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 4:19

هنوز خبری ازش نیست منم اینجا نشستم دارم حرص میخورمهمین الان زنگ زد، میگه از 5:45 بیدارم یک دیقه دستم خالی نشده بهت زنگ بزنم آخه این حرفهههه؟؟؟؟ تازه هزار بارم بهش گفتم وقتی اونجایی من صبح مثل دیوونه ها میشم زنگ زده میگه فکر نکن خدااااااااااااااااااااااااااااااایا شکرت

برچسب: خبری, نویسنده: کیان باقریان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 4:19

داریم به هفته ی جدید نزدیک میشیم خیلی وقته از شروع این هفته میترسیدم یکشنبه صبح میخوان برن شمال امروز کلی اهنگ براش ریختم که تو راه اهنگ داشته باشه.... یچیزی خیلییی برام جالبه همیشه غم داشتم کوچیک و بزرگ اون لحظه خیلی برام سخت بود ولی هرچی بود گذشت الان وقتی به اون روزا نگاه میکنم میبینم که واقعا هیچی نبود حداقل اگر غم داشتم از ته دلم شاد بودم چون محمدو داشتم .... ولی الان دوماهه اصلا نمیتونم شاد

برچسب: هفته,جدید,همیشه, نویسنده: کیان باقریان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 4:19

خیلی وقتا دلم میخواد برگردم به دوران بچگی که با چیزای ساده خیلی ذوق میکردم یا مثلا وقتی ناراحت میشدم ده دیقه بعدش همه چیز فراموش می شد... هرچند که دوران کودکی خوبی هم نداشتم همش دعوا و بحث! بابا نبود وقتی هم میومد سر بهونه های الکی مامان رو کتک میزد همش مجبور بودیم بریم تو خیابونا تا بابا بره آخه اینجا هیچ کس رو نداریم نه فامیلی نه آشنایی.... خیلی جالبه وقتی مینویسم بابا انگار خیلی نامفهومه برام!

برچسب: بچگی, نویسنده: کیان باقریان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 4:19

صفحه بندی